بخش پنجم: تفاوت‌های عرفان حلقه با عرفان اسلامی

بسیاری از عزیزانی که در عرفان حلقه وارد می شوند فکر می کنند عرفان حلقه تفاوت یا تناقض آشکاری با عرفان اسلامی ندارد و در یک راستا می باشد. آقای طاهری عرفان حلقه را یک عرفان ایرانی – اسلامی معرفی می کنند و بنابراین پیش فرض بسیاری از کسانی که وارد عرفان حلقه می شوند و این راه را ادامه می دهند این است که حداقل تفاوت و یا تناقض آشکاری با عرفان اسلامی وجود ندارد و بسیاری از این عزیزان به اسلام و قرآن معتقد هستند و عرفان حلقه را متفاوت نمی دانند و آن را یک راه الهی می پندارند. 

اینگونه نیست ! تفاوت ها و تناقض های آشکاری بین عرفان اسلامی و عرفان حلقه وجود دارد که در این بخش این تفاوت ها را لیست می کنیم. در این بخش صرفا لیست می کنیم که چه تفاوت هایی بین عرفان حلقه و عرفانی که عارفان بزرگ تاریخ به آن معتقد بوده اند هست و قضاوت در خصوص حق یا باطل بودن هر کدام را به شما خواننده عزیز واگذار می‌کنیم.

نداریم هیچ عارفی که بدون استاد حرکت کرده باشد

حافظ : «طی این مرحله بی همرهی خضر مکن، ظلمات است بترس از خطر گمراهی»

مولانا: «هر که او بی مرشدی در راه شد، او ز غولان گمره و در چاه شد»

شیخ شهاب الدین سهروردی: «هر کس شیخ ندارد، شیطان شیخ اوست»

مولانا: «نَفس چون با شیخ بیند گام تو، از بُن دندان شود او رام تو»

حافظ: «به راه عشق منه بی دلیل راه قدم، که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد!»

آقای طاهری در صحبت‌های خودشان صراحتا مرید و مرادی را رد می‌کنند.

ایشان می‌گویند اکنون در عصر هوشمندی هستیم و هر کسی می تواند راه کمال را با متصل شدن به حلقه های رحمانیت الهی که ایشان در عرفان حلقه تفویض می‌کنند بپیماید و لزوم داشتن استاد، پیر، شیخ، مرشد یا استاد معنوی را نمی پذیرند. این در ظاهر صحبت خوشایند و مورد پسند عوام مردم است چرا که در طول تاریخ موضوع مرید و مرادی به دلیل مدعیان دروغین سلوک و انحرافاتی که در جریان صوفیه به وجود آمد، چهره نامطلوبی پیدا کرده است.

بسیاری از مردم این عقیده را می پذیرند که دوران مرید و مرادی دیگر گذشته است و در عصر جدید و با رشد عقل انسان و به قول آقای طاهری در عصر هوشمندی هر کسی می تواند خودش مستقیم با حلقه های رحمانیت الهی متصل شود و راه کمال را طی کند. شخص آقای طاهری هم مطابق اظهار نظر خودشان غیر از هوشمندی الهی و اتصال با هوشمندی الهی استاد، پیر یا مرشدی نداشته‌اند و ایشان مطرح می کنند که از جوانی به دلیل شوق و اشتیاق بسیار زیادشان توانسته اند این حلقه ها را دریافت کنند و ابتدای امر هم شبکه منفی و مثبت برای ایشان غیر قابل تفکیک بوده است ولی بعدا موفق می شوند تسهیلات شبکه منفی را با یک اراده جدی و عزمی جزم ترک کنند و صرفا به حلقه های رحمانیت الهی در شبکه مثبت متصل شوند و راه کمال را طی کنند و این حلقه ها را در اختیار دیگر عزیزان هم قرار دهند.

این موضوع گرچه ممکن است مورد پسند کسی که وارد عرفان حلقه می شود قرار گیرد ولی بهتر است بدانیم که در طول تاریخ سراغ نداریم حتی یک عارف که بدون دستگیری و ارشاد استاد، شیخ، پیر یا مرشدی که خودش راه را رفته است به جایی رسیده باشند. البته به نظر نویسنده این مقاله عرفان حلقه هم نوعی مرید و مرادی را در خود دارد و در عرفان حلقه استاد طاهری، استاد عشق و مراد است و همه اعضای دیگر عرفان حلقه مرید ایشان هستند. دلیل ایجاد محبت بین همه شاگرادان عرفان حلقه و آقای طاهری هم همین خاصیت مرید و مرادی عرفان حلقه است. به نظر نویسنده این خطوط عزیزان عرفان حلقه نوعی اتصال وجودی با آقای طاهری دارند و در مسیر ایشان حرکت می‌کنند. ولی در این بخش روی این موضوع نمی خواهیم بحث کنیم و صرفا خوب است بدانیم که در طول تاریخ نداریم هیچ عارف الهی که بدون استاد حرکت کرده باشد.

حتما برای سالک راهنمایی خضر راهی لازم است چون در طی مراحل سلوک شیطان وارد می شود و مکاشفاتی به قلب سالک وارد می کند و طرف نمی داند این چیست و چه کار باید بکند و … برای همین است که حضور یک خضر راه یا کسی که خودش این راه را رفته باشد لازم است. شما اگر می شناسید هیچ عارف الهی که بدون استاد و پیر حرکت کرده است و به جایی رسیده است حتما برای ما بنویسید…

لزوم حرکت در تحت تدبیر و نظر استاد چنان روشن و واضح است که در این قسمت فقط به ذکر چند نمونه از صحبت های عارفان الهی بسنده می کنیم.

نیاز به پیر و استاد در اشعار مولانا

به این اشعار مولانا در مثنوی معنوی توجه فرمایید: 

ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر
بر نویس احوال پیر راهدان
پیر تابستان و خلقان تیر ماه
کرده‌ام بخت جوان را نام پیر
او چنان پیرست کش آغاز نیست
خود قویتر می‌شود خمر کُهُن
پیر را بگزین که بی ‌پیر این سفر
آن رهی که بارها تو رفته‌ای
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ
هر که او بی‌ مرشدی در راه شد
گر نباشد سایۀ پیر ای فضول
 یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
پیر را بگزین و عین راه دان
خلق مانند شبند و پیر ماه
کو ز حق پیرست نه‌ از ایّام پیر
با چنان دُرّ یتیم انباز نیست
خاصه آن خمری که باشد مِن لدُن
هست بس پر آفت و خوف و خطر
بی قلاووز اندر آن آشفته‌ای
هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ
او ز غولان گمره و در چاه شد
بس ترا سرگشته دارد بانگ غول


مولانا در این اشعار می گوید : «پیر را بگزین و عین راه دان»

می‌فرماید پیر عین راه است ! چرا که سالک در مراتب روح پیر و مرشد خود سیر و سلوک می‌کند. در ادامه مولانا می‌فرماید : «پیر را بگزین که بی پیر این سفر، هست بس پُر آفت و خوب و خطر!» این سفر بدون حمایت معنوی پیر و مرشدی که خودش واصل باشد بسیار پُر خطر است و در ادامه می‌فرماید : «آن راهی را که تو تا کنون نرفته‌ای و از خطرات و آفات راه هیچ باخبر نیستی را چگونه می‌توانی بدون رهبر بپیمایی؟!»

هر که او بی مرشدی در راه شد       او ز غولان گمره و در چاه شد

غولان در این بیت مولانا اشاره به شیاطین دارد و تاکید می کند که هر کس که بدون مرشدی در راه شد غولان او را گمراه و در چاه می کنند. اگر تحت تدبیر و سایه پیری حرکت نکنی، بانگ غول ترا سرگشته و گمراه می‌کند.

ولی خدا آزاد کننده روح و بردارنده حجاب از روی روح[1]

روح که به ‌این عجز انسان آگاه است همواره از خدا درخواست دارد که ولیّی از اولیاء خودش را بفرستد تا او بیاید و حیوانیت نفس را کنار بزند.

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
 عیسی دمی ‌خدا بفرستاد و برگرفت

آزاد کردن روح از زندان جسم و نفس حیوانی کار نیروی ولایت است:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد
گفت هرکس را منم مولا و دوست
کیست مولا آن که آزادتکند
چون به آزادی نبوت هادی است
 نام خود وانِ علی مولا نهاد
ابن عمّ من علی مولای اوست
بند رقّیت ز پایت وا کند
مؤمنان را ز انبیا آزادی است

مولوی نبوّت و ولایت را آزاد کنندۀ انسان می‌داند. منتها نبوت آزاد کنندۀ روح انسان است از طاغوتهای ظاهری مثل فرعون و نمرود و بازداشتن اوست از عبادت ارباب متفرق و متعدد (که البته ‌این ارباب گاه بصورت جماد بوده‌اند مثل بتهایی که ازسنگ می‌تراشیده‌اند، یا بصورت اجرام آسمانی مثل ستارۀ شِعرایِ یمانی، گاه بصورت نبات مثل اینکه درختی را مقدس می‌شمرده و عبادت می‌کرده‌اند، گاه بصورت حیوان مثل اینکه گاو را عبادت می‌کرده‌اند، گاه بصورت انسان مثل اینکه فرعون را رب می‌دانستند و عبادتش می‌کردند و یا حضرت عیسی را رب می‌دانستند، و گاه ملائک را و ربّ النوعهای کوه اُلمپ را رب می‌دانستند) و متوجه کردن انسان به ربّ واحد و عبادت این رب واحد.

اما ولایت که باطن نبوت است آزاد کنندۀ روح انسان است از طاغوت نفس و بازداشتن او از عبادت فرعون نفس وعبادت اشیاء و افرادی که نفس در آنها ظهور کرده و بدانها تعلّق دارد. این افراد و اشیاء که معبودهای نفس هستند همانها هستند که ما بر آنها پسوند منمی‌افزاییم مثل خانۀ من، مغازۀ من، مقام من، آبروی من، همسر و فرزندان من، یخچال من، تلوزیون من، پس انداز من، و الی آخر که عمر انسان سپری می‌شود در راه کسب اینها و مواظبت و محافظت از اینها. زیرا نفس اینها را دوست دارد و کمال خودش را در اینها می‌بیند.لذا مرتب به انسان فرمان می‌دهد که برو و اینها را کسب کن و فرمان می‌دهد که از اینها محافظت کن، و نفس به همۀ اینها تعلّق دارد و اینها را دوست دارد. اینست که انسان همۀ عمر در عبادت نفس است و نفس را اطاعت می‌کند و نفس هم در اثر اینکه ‌اینها را دارد خشنود است و وجود خودش و حیات و بقای خودش را در اینها می‌بیند و برای همین است که اگر احساس کند کسی می‌خواهد چیزی از اینها را از او بگیرد به نزاع و معارضه با او برمی‌خیزد.

لذا روح آرزو می‌کند که ‌ای کاش خداوند ولیّی از اولیاء خودش را بفرستد تا او را از زندان نفس نجات دهد.

ای خدا بفرست قومی روح‌مند
خلق را از بند صندوق فسون
 تا ز صندوق بدنمان واخرند
که خَرَد جزء انبیاء مُرسَلون

روح چنانکه نیازها و سوز و گدازهای فراوانی بدرگاه عشق می‌آورد که بیاید و وارد وجود آدمی‌شود و حیوانیت نفس را بکشد و وجود دنیایی را ویران سازد و او را نجات دهد، همچنین تضرّعهای بسیاری بدرگاه اولیاء خدا می‌کند که: ‌ای اولیاء بزرگ خدا که نفَسهای شما همچون دم عیسی حیات بخش است! ای اولیائی که در سراسر عالم پنهان هستید! یکی از شما به من رحمی‌کند و بیاید و منفذی در وجود دنیایی من ایجاد کند و حیوان نفس را برای لحظاتی تضعیف کند تا عشق راهی بیابد و بسوی من آید و چون عشق بسوی من آمد دیگر کار تمام است و من آزاد می‌شوم.

آری! اولیاء خدا اسرافیل‌هایی هستند که مردگان را زنده می‌کنند.

هین که اسرافیل وقتند اولیا
جانهای مرده ‌اندر گور تن
 مرده را زیشان حیات است و نما
بر جهد ز آوازشان اندر کفن

اولیاء همان پیرانی هستند که پیر ماه و سال نیستند. بلکه عقل در وجود اینها از کودکی و جوانی رسته و به پیری و کهنسالی رسیده ‌است. پیرانی که به قول مولانا پیر گردون نیستند و پیری اینها در اثر گردش گردون و فلک نیست. بلکه پیر ارشادند. ارشاد به سوی نور از ظلمت.

غیر پیر استاد و سرلشکر مباد
در زمان گر پیر را شد زیر دست
من نجویم زین سپس راه اثیر
 پیر گردون نی ولی پیر رشاد
روشنایی دید و از ظلمت برست
پیر جویم پیر جویم پیر پیر

پیرانی که عمرشان به اندازۀ همۀ عالم است و پیش از آنکه گردون بر پا شود و طرح شب و روز درانداخته شود اینها بوده‌اند.

پیر ایشانند کاین عالم نبود
پیش از این تن عمرها بگذاشتند
پیشتر از نقش جان پذرفته‌اند
مشورت می‌رفت در ایجاد خلق
چون ملائک مانع آن می‌شدند
مطّلع بر نقش هر که هست شد
پیشتر ز افلاک کیوان دیده‌اند
بی‌دماغ و دل پر از فکرت بدند
پیشتر از خلقت انگورها
در تموز گرم می‌بینند دَی
در دل انگور مَی را دیده‌اند
آسمان در دور ایشان جرعه نوش
چون در ایشان مجتمع بینی دویار
بر مثال موجها اعدادشان
 جان ایشان بود در دریای جود
پیشتر از کشت، بر برداشتند
پیشتر از بحر دُرها سفته‌اند
جانشان در بحر قدرت تا به حلق
بر ملائک خفیه خُنبک می‌زدند
پیش از آن کاین نفس کل پابست شد
پیشتر از دانه‌ها نان دیده‌اند
بی‌سپاه و جنگ بر نصرت زدند
خورده می‌ها و نموده شورها
در شعاع شمس می‌بینند فَی
در فنای محض شَی را دیده‌اند
آفتاب از جودشان زربفت پوش
هم یکی باشند و هم سیصد هزار
در عدد آورده باشد بادشان

پیرانی که پیر عقلند و اگر چه جوانند ولی پیرند:

ای بسا ریش سیاه و مرد پیر
عقل او را آزمودم بارها
پیر پیر عقل باشد ای پسر
از بلیس او پیرتر خود کَی بود
 ای بسا ریش سفید و دل چو قیر
کرد پیری آن جوان در کارها
نی سفیدی موی اندر ریش و سر
چون که عقلش نیست او لاشَی بود

اولیاء خدا آن سمن بویانی هستند که چون در پیش آدم بنشینند غبار غم را می‌نشانند. پری رویانی که چون در ستیزه‌ آیند قرار و آرام را از دل می‌ستانند.

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند 
 پریرویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

وقتی با ریسمان جفا و ستم دلها را می‌بندند دیگر رهاشدنی ازدست آنها درکار نیست. وقتی زلف عنبرین خود را بگشایند و باز کنند جانهای بسیاری از درون آن بر خاک افشانده می‌شود.

به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند 
 ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

اگر در همۀ عمر بقدر یک نفس با ما بنشینند بلافاصله برمی‌خیزند و نشستن آنها در نزد ما دیر نمی‌پاید. اما در همان یک لحظه که نشستند کار خود را می‌کنند. بطوری که چون برخاستند بخوبی احساس می‌کنیم که نهال شوق را در خاطر ما نشانده‌اند و ما را مشتاق خودشان و مشتاق آن محبوب آسمانی کرده‌اند.

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند 
 نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

وقتی در روی من می‌خندند از چشم من اشک سرازیر می‌کنند.

وقتی در روی من نگاه می‌کنند رازهای پنهانی مرا می‌خوانند.

ز چشمم لعل رمّانی چو می‌خندند می‌بارند 
 ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند

مخصوصا نیاز به پیر در سفر اول نیازی بسیار مُبرَم و مؤکَّد است. زیرا سفر اول سفری از خلق به حق است. سفری از ظلمت به نور.از نفس حیوانی به نفس روحانی. سفری است در ظلمت. چون انسان مادام که درکش از خودش اینست که من جسم هستم و تا در این دنیا هستم باید کار کنم و زحمت بکشم تا پول درآورم و با این پول حوائج جسم را برآورده سازم و آینده‌ام را تأمین کنم و فرزندانم را بزرگ کرده و حوائج آنها را فراهم نمایم و در این دنیا برای خودم بهشتی درست کنم تا جسمم در آن آسوده باشد. همچنین در این دنیا عبادت کنم تا در عالم دیگر برای خودم بهشتی بسازم تا جسمم در آن عالم در آن بهشت آرام گیرد، چنین انسانی قبله‌اش دنیا است. یعنی بسوی دنیا می‌رود و از دنیا مایحتاج جسمش را برگرفته تا جسمش قوت گیرد وسالم و فربه بماند و نیز بتواند عبادت کند. از آنجا که دنیا باطنش ظلمت است پس چنین انسانی هر چند مسلمانی است متعبّد و متنسّک، ولی در ظلمت است.

آنگاه پیر طریقت می‌خواهد انسان را از این ظلمت نفس خود نجات بخشد. عبور از ظلمت بدون چراغ و نور که نمی‌شود. پس یکی از خصوصیات پیر طریقت این است که نورانی است و می‌تواند در پیش پای انسان نور انداخته و او را پیش ببرد تا به روح برساند.

انسانی که در نفس مانده مثل کسی می‌ماند که در اطاقی است که‌ این اطاق در درون یک اطاق دیگر است و آن اطاق در درون اطاقی دیگر و همینطور تعداد این اطاقها بسته به ‌این است که چقدر در دنیا پیش رفته باشد و از دنیا برگرفته باشد. پس این انسان بیچاره‌ای که در اطاق مرکزی است در چه ظلمتهای متراکمی قرار دارد بطوریکه ظلمت بر روی ظلمت است.« ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا» – نور۴۰ (ظلمتهایی که یکی روی دیگری است بطوری که اگر دستش را بیرون آورده و در مقابل چشمش قرار دهد آنرا نمی‌بیند) و این کنایه از غلظت و شدت و تراکم ظلمتهایی است که انسان در میان آنها زندانی است.

آنگاه در میان این لایه‌های ظلمت، شیاطین، اجنّه و حیوانات بسیاری زندگی می‌کنند. در این ظلمتها گرگ حرص، مورچۀ طمع، طاووس جلوه‌گری (اینکه انسان می‌خواهد خودش را به دیگران بنمایاند و زیبایی یا هنر یا علم خود را به رخ دیگران بکشد از صفت طاووسی او سرچشمه می‌گیرد)، مار نفاق (که در ظاهر زیبا و خوش خط و خال است و آدم به او نزدیک می‌شود اما در یک آن به او حمله کرده و زهر خود را در او می‌ریزد)، خوک شهوت، روباه مکر و حیله‌گری و انواع حیوانات دیگر زندگی می‌کنند که ‌این حیوانات در واقع صفات رذیلۀ او هستند که در گوشه و کنار تاریکیهای وجود این انسان بیچاره زندگی می‌کنند و اینها هم هر کدام جزئی از نفس شده و انسان باید مرتّب در خدمت این حیوانات و این شیاطین و اجنّه باشد.

نمونه‌هایی برایت ذکر می‌کنم تا بدانی وجود این حیوانات در نفس آدمی حقیقت دارد. مثلا ما ممکن است با هفت یا هشت لقمه غذا سیر شویم و نیاز بدنمان برآورده شود. یا در شبانه روز با شش ساعت خواب خستگی جسممان برطرف گردد.

اما وقتی بر سر سفره می‌نشینیم چرا بیش از هفت یا هشت لقمه می‌خوریم؟ یا وقتی می‌خوابیم بیش از شش ساعت می‌خوابیم؟ و اگر روز تعطیل باشد تا ظهر هم می‌خوابیم، و چیزی در درون خودمان احساس می‌کنیم که می‌گوید: بخور و بیشتر بخور. چیزی در درون ماست که می‌گوید بخواب و بیشتر بخواب. با آنکه آن قدر مال و ثروت داریم که تا آخر عمر کفاف زندگی ما را می‌دهد اما باز طالب جمع بیشتر مال هستیم. با اینکه خانه‌ای داریم که براحتی ما را در خود جای داده و براحتی در آن زندگی می‌کنیم اما طالب خانه‌ای وسیعتر هستیم.

براستی چه عواملی در درون ما هستند که ما را وادار به زیاده طلبی می‌کنند؟ اینها همان صفات حیوانی هستند که در درون نفس ما حضور دارند و ما را وادار به امور فوق می‌کنند و اینها همه حجابهای روح هستند و روح را احاطه کرده‌ و تارهای خود را بر گرد او تنیده‌اند و به او امکان نمی‌دهند که کوچکترین دست و پایی بزند.

حال اگر کسی بخواهد خودش را از شرّ نفس و صفات رذیلۀ نفس و حیوانات موذی و شیاطین و اجنّه‌ای که خود را در نفس پنهان کرده‌اند خلاص کند آیا براستی این حیوانات و این شیاطین فرصتش می‌دهند که چنین کاری کند؟ آیا شیاطین و اجنّه‌ای که خوراک و غذایشان ظلمت است و برای پرورش خود از ظلمت تغذیه می‌کنند و به قول مولانا قوت ظلمت می‌خورند و بهترین ظلمتی که‌ اینها می‌توانند از آن استفاده کنند ظلمت نفس انسان است، آیا به انسان اجازه می‌دهند که بسوی نور حرکت کند و در اثر رسیدن به نور همۀ آنها آواره و در به در شوند؟

آیا آن حیوانات آرمیده در نفس به انسان اجازه می‌دهند که انسان از ظلمت طبیعت گذشته و به نور عالم ملکوت برسد و با ورود ملائکه به درون نفس، همۀ این حیوانات یا کشته شوند یا فراری شوند و آواره گردند؟

اینست که اصلا برای نفس آدمی‌ امکان سفر از خلق به حق و حرکت از ظلمت به نور وجود ندارد و برای همین است که حضرات عرفا این همه تأکید می‌کنند که باید سفر اول در معیّت ولیّی از اولیاء خدا که به او پیر طریقت یا شیخ طریقت می‌گویند طی شود. پیری که خودش از ظلمت گذشته و به نور رسیده و قدرت پیدا کرده که اکنون دیگران را که در ظلمت اسکان دارند و استعداد خروج از ظلمت را دارند کمک کرده تا به نور برسند و به آنها کمک می‌کنند که بدون خوف خطر از میان حیوانات نفس عبور کنند.

طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

مولانا شیخ را تشبیه می‌کند به زمرّد که چشم اژدهای نفس را کور می‌کند. زیرا قدما را اعتقاد بر این بود که وقتی چشم افعی بر زمرّد بیفتد کور می‌شود.

نفس چون با شیخ بیند گام تو
عقل گاهی غالب آید در شکار
نفس اژدرهاست با صد زور و فن
گر تو خواهی ایمنی از اژدها
خاک شو در پیش شیخ با صفا
 از بُن دندان شود او رام تو
بر سگ نفست که باشد شیخ یار
روی شیخ او را زمرّد، دیده کَن
دستش از دامان مکن یکدم رها
تا ز خاک تو بروید کیمیا

گفتیم که ولی کسی است که خودش از ظلمت نفس گذشته و به نور نفسش رسیده‌ است. بعبارت دیگر از خودِ ظلمانیش گذشته و به خودِ نورانیش رسیده و اکنون که به عالم نور رسیده فرمان یافته که دوباره به عالم ظلمت برگردد و انسانهای در ظلمت مانده و اسیر فرعون نفس را نجات بخشد.

خداوند خودش را ولی معرفی می‌کند: اَللّٰهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا < بقره ۲۵۷ (خداوند ولیّ کسانی است که ‌ایمان آورده‌اند). بعد ولی را معرفی می‌کند که ولی کیست و اینکه خداوند ولی است یعنی چه: یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَى النُّورِ < بقره ۲۵۷ (ولی کسی است که ایشان را از ظلمات و تاریکیها به سوی نور خارج می‌کند).

ارتباط روحانی با پیشینیان و موضوع توسل

آقای طاهری با مطرح کردن کالبد ذهنی و چرخه ای که ایشان تعریف می کنند صراحتا و با تاکید می گویند اگر انسانی متعالی باشد و بتواند راه کمال را طی کند پس از اینکه از این دنیا برود به عوالم دیگری می رود و دیگر هرگز به این عالم یا به برزخ برنمی گردد و هیچ نظری به این عالم ندارد. بعدها که خیلی ها به ایشان ایراد گرفتند که موضوع توسل و ارتباط با انسان های وارسته چون امامان که زیاد در تاریخ آمده است چه می شود ایشان یک قدم عقب نشینی می کنند و می گویند انسان متعالی هرگز دیگر به این عالم برنمی گردد مگر اینکه یک ماموریت بسیار بسیار خاصی باشد.

همه عزیزان عرفان حلقه حتما در کلاس های متعدد بسیار شنیده اند که در این خصوص بحث شده است و حرف آخر آقای طاهری و دیگر اساتید معروف و به نام عرفان حلقه این است که انسان های متعالی پس از مرگ دیگر هرگز کاری با این دنیای ما ندارند مگر ماموریت بسیار خاص و موارد بسیار نادر که یک انسان تکامل یافته و متعالی به خاطر ماموریتی خاص در خواب یا در کشف با کسی که در این دنیاست ارتباط برقرار کند. از دیدگاه عرفان حلقه انسان های متعالی پس از مرگ به مراحل بالاتر و به عوالم دیگر خواهند رفت و دیگر کاری با این دنیا ندارند.

عرفان حلقه حتی اگر شما تعریف کنید مثلا فلان شخص که فوت کرده است را در خواب دیده اید و یا در یک حالت کشف ملاقات کرده اید که فلان مطالب را به شما گفته است یا به نوعی پیامی به شما منتقل کرده است،‌ به شما خواهند گفت که این شخص به دلیل وابستگی که داشته است کالبد ذهنی اش هنوز در اینجا مانده است و باید برای او مثبت ۲ اعلام کنیم و او را کمک کنیم و برایش طلب خیر اعلام کنیم تا بتواند برود به عوالم دیگر باید او را کمک کنیم تا از برزخ عبور کند  و داستان های دیگری که شما بهتر در جریان هستید.

این مطلب در تناقض آشکار با حکایت های بسیار زیادی که از حال عارفان الهی در طول تاریخ نقل شده است می باشد. توسل و ارتباط و مساعدت خواستند از بزرگانی که این دنیای مادی را ترک کرده اند یکی از ابزارها و روش های بسیار مرسوم و رایج در بین عارفان الهی است. توسل کردن به امامان و انسان های کاملی که از این دنیا رفته اند یکی از اصلی ترین راه های سلوک الی الله در عرفان اسلامی است. نه تنها امامان معصوم شیعه بلکه اولیای خدا و انسان هایی که در زمان حیات خودشان در این دنیا توانسته اند به مقام آزادی روحشان برسند همواره بر این عالم نظر دارند و سالکان الهی را در پیمودن راه کمال هدایت و راهنمایی می کنند. این موضوع چنان واضح و شفاف در داستان های بسیار زیادی که در طول تاریخ توسط عارفان الهی نقل شده است وجود دارد که به هیچ وجه نمی تواند در این خصوص هیچ صحبتی کرد و در تناقض آشکار با آموزه هایی است که آقای طاهری مطرح می کنند. در عرفان اسلامی موضوع «مسرّحین» را مطالعه کنید. اینها انسانهای آزادی هستند که در بند زمان و مکان نیستند و آزادشدگانی هستند که به راحتی می‌توانند بین این عالم و عالم برزخ و عوالم دیگر در رفت و آمد باشند.

نویسنده این مقاله در مقامی نیست که بخواهد روی درست و غلط این موضوع بحث کند و در ادامه تنها چندی نقل قول از برخی عارفان اینجا خواهد آمد که شما بدانید این یک تفاوت آشکار بین صحبت های آقای طاهری و دیگر عارفان است.

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم[2]

مولانا می‌گوید من مثل عید هستم. قدیما در روز عید سلاطین و پادشاهان برخی از زندانی‌ها را آزاد می‌کردند. آنها که مقداری جرمشان کمتر بود و زندان توانسته بود ادب کند و آماده کند ایشان را، آنها را آزاد می‌کردند. سلطان قفل زندان را باز می‌کرد و ایشان را آزاد می‌کرد. روح حسین ابن علی (ع) برمی‌گردد که آنهایی را که در طول سال توانسته‌اند مقداری خودشان را اصلاح کنند، توانسته‌اند مقداری روح خودشان را با روحانیت آن حضرت نزدیک کنند، حسین می آید تا ایشان را آزادشان کند.کار نهایی دست اوست. درب قفس را باید او بشکند. البته درون قفس، در قفس دنیا انسان کارش این است که خودش را ورزیده و آماده کند. ولی درب قفس را ما نمی‌توانیم باز کنیم ! یک ولی باید درب قفس را باز کند.

هین که اسرافیل  وقت‌اند  اولیا       مرده را زیشان حیات است و نما

جان هر یک مرده‌ای از گور تن       بر  جهد ز  آوازشان  اندر  قفس

اولیای الهی درب قفس دنیا را باز می‌کند تا مرغ روح را آزاد کند. ولّی خدا مرغانی را آزاد می‌کند که ایشان بتوانند پرواز کنند. اگر درب را باز کرد و مرغانی بودند نحیف، ضعیف، پرهاشان ریخته، پاهاشون توی قفس گیر کرده، چجوری می‌خواهد چنین مرغی را آزاد کند ؟! درب قفس را باز می‌کند بر روی کسانی که ایشان در طول سال توانسته‌اند خودشان را ورزیده کنند، این مدتی که در زندان بوده‌اند ورزش کرده‌اند و خودشان را آماده پرواز کرده‌اند. روحشان را ورزش داده‌اند. بنابراین درب که باز شد ایشان پرواز می‌کنند و آزاد می‌شوند. 

کجایی د ای شهیدان خدایی ؟       بلاجویان   دشت  کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق       پرنده  تر   ز  مرغان  هوایی

کجایید ای در زندان  شکسته       بداده   وام   داران را  رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده       کجایید  ای  نوای   بی نوایی

کجایید ای در زندان شکسته ؟ ایشان در زندان دنیا را می‌شکنند  و بداده وام داران را رهایی. ماهایی که همه وام دار هستیم. همه ما وام دار به دنیا هستیم. ما همه وام دارانی هستیم که صبح که می‌خواهیم از خانه بیرون بیاییم همسر یک جور از ما تقاضاها دارد، بچه‌ها یک جور تقاضاهایی دارند، خانه جور دیگری تقاضا دارد، یک گوشه‌اش نم داده است و از ما تقاضا دارد تا درستش کنیم. رییس اداره یک جور تقاضا دارد، کارمند یک جور تقاضا دارد، مشتری یک جور تقاضا دارد، کاسب در مغازه جور دیگری تقاضا دارد و خلاصه همه از ما طلبکار هستند ! و ما بدهکار همه اینها هستیم. چه کنیم ؟!‌ با این هم طلبکار و این همه بدهکاری چه کنیم ؟!

نمی‌شود و به دست انسان نیست ! انسان ضعیف تر از آن است که بتواند خودش را رها کند ! و بتواند خودش را آزاد کند ! کجایید ای در زندان شکسته ؟ بداده وام داران را رهایی ! پس ایشان وام ما را پرداخت می‌کنند منتهی وام داری را آزاد می کنند که حداقل یک دردی در دلش ایجاد شده باشد. دردی در دلش ایجاد شده باشد که خدایا چه کنم ؟! نتوانستم ! نشد !

بخشی از زندگی نامه علامه مروجی سبزواری

این بخش از زندگینامه علامه مروجی سبزواری را مطالعه فرمایید:

«درسال ۱۳۸۸ که برای زیارت دخت مکرّم مولایمان امیرالمومنین علی علیه السلام، زینب کبری سلام الله علیها و حضرت والا دخت، رقیه، فرزند سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین سلام الله تعالی علیهما، به سوریه رفته بودم. روزی به قصد زیارت جناب سلطان العارفين، شیخ اکبر، محيي الدين عربی که در دمشق مدفون است رفتم. محل دفن او در قسمت شرقی دمشق و منطقه ای به نام صالحيه است و در بازار سر پوشيده ای، مسجدی ست که مدرسه‌ی علمیه‌ی اهل سنت نیز هست و در زیرزمین قسمتی از مسجد، مزار خود شیخ و تنی چند از فرزندان و شاگردانش قرار دارد. در آنجا نماز جناب جعفر علیه السلام را خواندم و به روح شیخ هدیه نمودم. هر چه توجه کردم، شیخ در استغراق شدیدی به سر می برد و اصلاً توجه به غیر نداشت، ولی سنگینی روح شیخ بسیار خسته و رنجورم نمود به طوری که با زحمت زیاد به محل سکونت بر گشتم.

دو روز بعد در حرم حضرت رقیه خاتون چنین به من الهام شد که به زیارت شیخ برو! من پس از زیارت والا دخت، رقیه خاتون، به مزار جناب شیخ رفتم و باز نماز جناب جعفر را خواندم و اهدا نمودم و این بار احساس کردم که فضای آنجا بر خلاف دفعه ی قبل که چنان سنگین بود، طوری که حتی نفس کشیدن به سختی انجام می شد، اما این بار فضا سبک بود و بعد از نماز توجهی به روح جناب شیخ نمودم و احساس کردم که ارتباط برقرار شده است. در درونم صدایی را شنیدم که گفت: از ما چه می خواهی؟ گفتم: فهم فتوحات را. همان صدا گفت چون به سبزوار برگشتی، یک ساعت به نیمه شب فتوحات را باز کن و بخوان، ما مشکلات آن را به تو تفهیم خواهیم نمود.

چون به سبزوار بازگشتم و همان برنامه را آغاز نمودم دیدم همچنان بود و لذا شب ها از ساعت ۱۱ تا ۱۲ در اتاقی خلوت نشسته و به مطالعه ی فتوحات مکیه می پرداختم و آن قدر از این مسئله احساس خوشحالی می نمودم که اگر سلطنت همه ی عالم را به من پیشنهاد می کردند، نمی پذیرفتم»

دقت کنید، مطابق آموزه‌های عرفان حلقه آیا باید جناب «محی الدین ابن عربی» را انسانی بدانیم که چنان وابستگی به کتاب خودش دارد که همچنان در این عالم مانده است؟! یک نفر که آموزه های آقای طاهری را پذیرفته است با خواندن این داستان چه قظاوتی در خصوص جناب «علامه مروجی سبزواری» خواهد داشت؟!

ارتباط روحانی سالکان با استادشان حتی پس از از دنیا رفتن استاد

در داستانهای بسیاری از عارفان هزار سال قبل می خوانیم که ایشان یک ارتباط روحانی با استاد خودشان حتی پس از سفر استاد به دنیای دیگر داشته‌اند. بسیاری از عارفان الهی مطرح می کنند که بیشترین کمک و دستگیری را پس از فوت استادشان از ایشان دریافت کرده اند. این با آموزه های آقای طاهری مطابقت ندارد و آقای طاهری می گویند انسان متعالی اگر فوت کرد دیگر نمی تواند باز گردد و با این دنیا کاری ندارد.

آقای طاهری علوم غریبه را مطلق منفی می دانند

درست است که در طول تاریخ شیادی ها و سوء‌ استفاده های زیادی از علوم غریبه شده است و بسیاری از کسانی که در این مسیر هستند در این خصوص شیادی و استفاده نادرست می کنند. ولی این دلیل نمی شود که اصل این علوم را شیطانی و منفی بدانیم. یک تحقیقی کنید ببینید علوم غریبه در اصل از کجا به ما رسیده است و چه اشخاص بزرگی در طول تاریخ از این موضوع استفاده می کرده اند.

البته که عارفان بزرگ الهی به این اسباب توجهی ندارند و هرگز از اسباب مادی و علوم غریبه برای رسیدن به اهداف دنیایی خودشان استفاده نمی کنند. عارفان بزرگ در مقام تسلیم محض قرار دارند و حتی هیچ دعایی و درخواستی ندارند چه رسد به اینکه از اسباب برای خواست خود استفاده کنند.

آقای طاهری رجعت را قبول ندارند

در صحبتهای کلاس آقای طاهری هست که ایشان رجعت را قبول ندارند و حتی در کلاس موضوع بازگشت کسانی به این دنیا را مسخره می کنند!


[1] بخشی از کتاب حکمت پهلوانی، نوشته «شیخ حمید رضا مروجی سبزواری»

[2] این قسمت بخشی از سخنرانی «علامه مروجی سبزواری» در موضوع عاشوراست – که در تناقض آشکار با آموزه‌های عرفان حلقه است. جلسه اول محرم سال ۱۳۹۱ دقیقه ۲۵ تا ۳۵ 

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *